می دانید که والاترین صفت خدا عشق است. زیرا که عشق عظیم ترین و ماورائی ترین نیرو در همه کیهانهای هستی است. از مجرای عشق صفات الهی خدا همچون آفتاب صبح می درخشند.
مولانا
هر نفس اوز عشق میرسد از چپ وراست
ما به فلک می رویمو عزم تماشا که راست
ما به فلک بوده ایم یار ملک بودایم
باز همان جا رویم جمله که ان شهر ماست
چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
چون که منم بی من با شاه جهان تنها
خیزید عاشقان که سوی اسمان رویم
دیدم این جهان تا ان جهان رویم
مننی که این دوباغ اگر چه خوشستُ خوب
رین هردو بگزریم بدان باغبان رویم
راه پر بلا ست ولی عشق پیشواست
تعلیممان دهدکه در وبر چه سان رویم
مایم همچو باران بر بام پر شکاف
بجهیم از شکاف بدان ناودان رویم
عقل گوید که شش جهت حداست بیرون را ه نیست
عقل گوید راه هست ورفته ام من بارها
عقل با زاری بدیدو تاجری اغاز کرد
عشق دید زان سوی بازار بازارها
عقل گوید پامنه کند فنا جز خار نیست
عشق گویدعقل را کندر توست ان خارها
همین خمش کن خار هستی را زپای دل بکن
تا ببینی در ون خیش گل زارها
بشنو از نی چون حکایت می کند
بشـو از نی چـون حــکایت می کــنـد از جـــدایـی ها شـکایت میکــنــد کــز نیـستــان تـا مــرا بـبـریده انـد در نـفـیــرم مـرد و زن نـالـیـده اند سیـنه خواهــد شرحـه شرحـه از فـراق تـا بـگـویـم شـرح دردِ اشــتـیاق هـر کـسی کـو دور مانـد از اصل خویـش باز جـویـد روزگار وصـل خـویـش مــن به هــر جـمعـیتی نالان شـدم جـفـت بـد حـالان و خـوش حـالان شـدم هـر کـسی ا ز ظـن خـود شـد یار من از درون مـن نـجـسـت اسـرار مــن سر مـن از نالهء مـن دور نیـست لـیـک چـشم و گــوش را آن نـور نیـسـت تـن زجـان و جـان زتـن مسـتـور نیـسـت لـیـک کـس را دیـد جـان دســتـور نیـسـت آتـش اسـت این بانگ نای و نیسـت باد هـرکـه ایـن آتـش نـدارد نیـست بـاد آتش عـشـقـسـت کانــدر نی فــتـاد جـوشـش عـشـق اسـت کانـدر می فـتــاد نی حـریـف هـــرکــه از یـاری بـریـد پـرده هـایـش پـرده هـای مـا دریــــد هـمچـو نی زهـری و تریـاقـی کـه دیـد ؟ هـمـچـو نی دمـســازو مشــتـاقـی کـه دیـد نی حـدیـث راه پـر خـون مـیـکــند قــصه هـای عـشق مـجـنون میـکــند دو دهان داریم گویا هـمچو نی یک دهان پنهانسـت در لبهای وی * یکـدهان نالان شـده سـوی شـما های و هـوئی در فکـنـده در سـما * لیک داند هـر که او را منظر اسـت کاین دهان این سـری هم زآن سـر اسـت * دمدمه ایـن نای از دمهای اوسـت های و هـوی روح از هـیهای اوسـت * محـرم این هـوش جـز بی هـو ش نیسـت مـر زبان را مشــتـری جـز گـوش نیـسـت گـر نبـودی ناله نی را ثـمـر نی جهانرا پـر نکردی از شـکـر * درغـــم مـا روز هـا بیــگاه شـــد روز هـا بـا ســوز هـا هــمـراه شـــد روز هـا گـر رفـت گـو رو باک نیست تـو بـمــان ای آنکه چـو ن تـو پـاک نیـسـت هـر که جـز ماهی ز آبش سـیر شـد هــرکـه بی روزی اسـت روزش دیـر شـد در نیــابــد حـال پـخـــتـه هــیـچ خــام پــس ســـخــن کــوتـا بـایــــد وا لـســــلام باده در جوشـش گـدای جوش ماسـت چرخ در گردش اسـیر هـوش ماسـت * باده از ما مسـت شـد نی ما از او قالب از ما هـسـت شـد نی ما از او * بر سـماع راسـت هـر تن چیر نیسـت طعمه هـر مرغکی انجیر نیسـت * بند بگسـل، باش آزاد اى پسـر چند باشى بند سـیم و بند زر گر بریزى بحر را در کوزهاى چند گنجد قـسـمت یک روزهاى کوزهى چشـم حریصان پـر نشـد تا صدف قانع نشـد پـر در نشـد هـر که را جامه ز عـشـقى چاک شـد او ز حرص و عـیب، کلى پاک شـد شـاد باش اى عـشـق خوش سـوداى ما اى طبیب جمله عـلتهـاى ما اى دواى نخوت و ناموس ما اى تو افلاطون و جالینـوس ما جسـم خاک از عـشـق بر افلاک شـد کوه در رقـص آمد و چالاک شـد عـشـق، جان طور آمد عاشـقا طور مسـت و خرّ موسى صاعـقا سّـر پنهان اسـت اندر زیر و بم فاش اگر گویم جهان بر هـم زنم * آنچه نی میگوید اندر این دو باب گر بگویم من جهان گردد خراب * با لب دمسـاز خود گر جفـتمى هـمچو نى من گفـتنیها گفـتمى هـر که او از هم زبانى شـد جدا بینوا شـد گر چه دارد صد نوا چون که گل رفـت و گلسـتان در گذشـت نشـنوى زآن پس ز بلبل سـر گذشـت چونکه گل رفـت و گلسـتان شـد خراب بوی گل را از که جوئیم از گلاب * جمله معـشـوق اسـت و عاشـق پـردهاى زنده معـشـوق اسـت و عاشـق مردهاى چون نباشـد عـشـق را پـرواى او او چو مرغى ماند بى پـر، واى او پـر و بال ما کمند عـشـق اوسـت مو کشـانـش میکشـد تا کوی دوسـت * من چگونه هـوش دارم پیـش و پـس چون نباشـد نور یارم پیـش و پـس نور او در یَـمن و یَـسـر و تحت و فوق بر سـر و بر گردنم چون تاج و طوق * عـشـق خواهـد کاین سـخن بیـرون بود آینه غـماز نبود چون بود آینه ات دانى چرا غـماز نیسـت زآنکه زنگار از رخش ممتـاز نیسـت آینه کـز زنگ آلایـش جداسـت پـر شـعاع نور خورشـید خداسـت * رو تو زنگار از رخ او پاک کن بعـد از آن آن نور را ادراک کن * این حقـیقـت را شـنو از گوش دل تا برون آئی بکلی زآب و گل * فهم اگر دارید جانرا ره دهـیـد بعـد از آن از شـوق پا در ره نهـیـد *
| |
